پخش زنده
امروز: -
از ژوهانسبورگ تا قاهره؛ آفریقا ایستگاه پایانی آخرین شاهان ایران است. شاهانی که با رانده شدن از سوی ملت، به اجبار، مرگ در غربت و انزوا را به عنوان نقطه پایان سرنوشت، اختیار کردند.

به گزارش گروه تاریخ خبرگزاری صدا و سیما؛ روزهای چهارم و پنجم مرداد ماه در تقویم تاریخ ایران، با دو رویداد عبرت آموز گره خورده است؛ پایان زندگی دو تن از واپسین حاکمان نظام سلطنتی در ایران؛ رضا و محمدرضا پهلوی. مرگ پدر و پسر که زمانی خود را شاهنشاه ایران میخواندند، نه در اوج قدرت و نه در میان تشریفات پر زرق و برق سلطنتی، بلکه در اوج غربت و انزوای سیاسی رخ داد.
پهلوی اول در سال ۱۳۲۳ در ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی در حالی درگذشت که پس از اشغال ایران توسط متفقین در شهریور۱۳۲۰، به دستور انگلیس از سلطنت خلع و به جزیره موریس و سپس آفریقای جنوبی تبعید شد. پسرش نیز در ۵ مرداد ۱۳۵۹ در قاهره، پس از ماهها آوارگی و طرد از سوی کشورهای غربی، در حالی از دنیا رفت که حتی برای درمان سرطان مجبور شده بود با نام جعلی «دیوید نیوسام» در بیمارستانی درجه سوم در نیویورک بستری شود. این دو مرگ، نماد فروپاشی سیاسی و انزوای بینالمللی خاندان پهلوی است.
رضاخان که به شهادت تاریخ، از طریق کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و با حمایت ژنرال آیرونساید انگلیسی بر مسند قدرت نشسته بود، در نهایت قربانی سیاستهای همان قدرتی شد که طی سالهای سلطنت، خود را با آن هماهنگ کرده بود. او که در طول سلطنتش هرگز مستقل عمل نکرده بود، در نهایت نیز با حمله قوای شوروی و انگلیس از شمال و جنوب ایران و ورود آنها به پایتخت به بهانه نزدیکی شاه به دولت آلمان، مجبور به استعفا و کناره گیری از قدرت شد. هر چند برخی محققان به استناد اسناد آمریکاییها بر این باورند ادعای نزدیکی او به آلمان در جنگ جهانی دوم نیز بازی انگلیسیها برای توجیه اشغال ایران در ۱۳۲۰ بود.
مدرنیزاسیون شتابان و بدون ضابطه، اصلاحات بر مبنای زور، دیکتاتوری نظامی، سرکوب عشایر، کشتار مخالفان (مانند وقایع مسجد گوهرشاد)، و تحمیل سبک زندگی غربی با اجبار از انتقادات جدی به اوست.
اقتدار او نه ناشی از اراده مردمی بلکه متکی به قدرت نظامی او بود؛ قدرتی که هزینههای زیادی صرف ایجاد آن شده بود و ارتش نوین ایران نماد آن به شمار میرفت؛ اما در بحران شهریور ۱۳۲۰ هیچ کارآمدی نداشت و کمتر از ۴۸ ساعت کشور به دست نیروهای متفقین آشغال شد.
پسرش محمدرضا نیز که در سالهای نخستین حکومت فاقد قدرت کافی بود؛ پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که با طراحی CIA و MI۶ انجام شد، به طور کامل به سیاستهای آمریکا وابسته شد. این کودتا آغازی برای ورود به دیکتاتوری بود؛ ورودی که البته خروجی ناخوشایندی برای او داشت.
محمدرضا هم سیاستهای پدر را در پیش گرفت. او نیز تلاش میکرد با برنامههایی مانند انقلاب سفید و طرحهای مشابه، روند غربی سازی ایران را سرعت بخشد؛ اما فساد مالی، توزیع ناعادلانه ثروت، وابستگی بیش از اندازه به نفت، ایجاد نهادهای سرکوب گر مانند ساواک، سیاست مشت آهنین در برابر مردم، انحلال تدریجی فضای سیاسی، فقدان آزادیهای اساسی و خدشه دار کردن عزت ملی با لوایحی مانند کاپیتولاسیون و وابستگی به قدرتهای خارجی، به نارضایتی عمومی دامن زده و بحرانهای اجتماعی را تشدید میکرد. این بحرانها منجر به انقلاب مردم علیه او شد.
او مانند پدر نه تبعید، اما مجبور به فرار از وطن شد. علاوه بر طرد از سوی ملت ایران، ماهها آوارگی و رانده شدن از سوی کشورهایی که زمانی او را دوست و متحد خود مینامیدند، او را به شدت فرسوده کرده بود. در نهایت هیچ کشوری جز مصرِ تحت حکومت محمد انور سادات، حاضر به پذیرش او نشد؛ مصری که محمدرضا به او کمکهای اقتصادی از جمله وام یک میلیارد دلاری، داده بود، مصری که شاه امکانات نظامی در اختیار او گذاشته بود و مصری که با وساطت او تعاملاتش با بلوک غرب افزایش یافته بود. مصرِ انور سادات که خود را مدیون او میدانست، به او پناه داد تا او نیز همچون پدر، مرگ را در غربت آفریقا ملاقات کند.
مرگ همراه با حقارت و انزوا، میراث مشترک شاهان پهلوی است؛ میراثی که ریشه در الگوی حکمرانی آنها دارد؛ الگویی که گسست از مردم به جزء جدایی ناپذیر آن بدل شده است. اما پس از انقلاب اسلامی از سوی رهبران جمهوری اسلامی، شاهد الگوی دیگری در تعامل با مردم هستیم؛ الگویی که در آن مردم ولی نعمت خوانده میشوند و رهبران نظام، پشتوانه خود را نه قدرتهای خارجی، بلکه ملت ایران میدانند و به مفهومی به نام «مردم مبعوث» معتقدند.

شهادت حضرت امام خامنهای (ره) و حماسه بدرقه دهها میلیونی پیکر مطهر ایشان از سوی ملت بزرگ ایران، نشان داد مردم معتقد به تمایز میان رهبران الهی و طاغوتی هستند. مردم هیچ گاه فردی را که با اتکا به قدرتهای خارجی برای منافع خود و بیگانه حکومت کرده و در هر بحرانی، فرار را بر قرار ترجیح میدهد، با رهبری که بر مبنای ارزشهای دینی حکومت کرده و برای استیفای منافع ملت و کشور تا آخرین نفس مقاومت کرده و در نهایت جان خود را هم فدا میکند، یکسان نمیدانند.
دلیل اصلی این تفاوت را باید در منبع مشروعیت جستوجو کرد. مشروعیت شاهان پهلوی، مبتنی بر اراده بیگانگان، قدرت نظامی و القای ترس بود. اما ولایت فقیه در نظام جمهوری اسلامی بر پایه مشروعیت الهی استوار است؛ مشروعیتی که با مقبولیت مردمی، باور دینی مردم به ولایت الهی و همچنین حکمرانی مطابق با ارزشهای اسلامی – ایرانی تایید شده و استحکام مییابد.
اگر مرگ دو شاه پهلوی در ذلت و انزوا بود و مردم آنها را طرد کرده بودند، به این دلیل بود که نظام سلطنت، حتی در بهترین روزهای خود، نتوانست با مردم ارتباط بر قرار کند و احساس عزت و کرامت را به مردم منتقل کند؛ بلکه همواره مردم را رعیت میخواند و با آنان، چون بنده بی اراده رفتار میکرد.
مردم به روشنی دیدند که پهلویها به آنان پشت کردند و برای حفظ تاج و تخت، ملت را به دشمن فروختند. اما رهبران انقلاب اسلامی، عزت، استقلال و منافع ملت را حتی به بهای جان معامله نکرده و هیچ گاه تسلیم زیاده خواهی قدرتهای بزرگ نشدند و ایران را از کشوری ضعیف که به راحتی در شهریور ۱۳۲۰ تحت اشغال قرار میگرفت، به کشوری قدرتمند تبدیل کردند که تنها در یک سال اخیر در برابر دو جنگ بزرگ و یک شبه کودتا که توسط امریکا و متحدانش بر او تحمیل شد، مقاومت کرده و دشمن را در هم شکست.
چهارم و پنجم مرداد ماه، نه فقط یادآور سالروز مرگ آخرین شاهان ایران، بلکه به مثابه عبرت تاریخی بزرگی است که در آینه آن به روشنی تمایز میان حکومت بر مردم و حکومت برای مردم، دیده میشود. این آینه عبرت به وضوح نشان میدهد ملت همان گونه که از خائنان رویگردان است و آنها را از خود میراند، قهرمانان خود را هم به خوبی میشناسد و آنها را بر لوح دل جای میدهد.
نویسنده: عباس کریمیان